جلال الدين الرومي
26
فيه ما فيه ( فارسى )
بينى چنانكه در حالت عجز مىبينى . زيرا كه بالاى « 1 » قدرت تو قدرتى است و مقهور حقّى در همه احوال » . تو دو نيمه نيستى گاهى با چاره و گاهى بىچاره « 2 » . نظر به قدرت او دار و همواره خود را بىچاره مىدان و بىدست و پاى « 3 » و عاجز و مسكين . چه جاى آدمى ضعيف ؟ بلكه شيران و پلنگان و نهنگان همه بىچاره و لرزان ويند ، آسمانها و زمينها همه بيچاره و مسخّر حكم ويند . او پادشاهى عظيم است . نور او چون نور ماه و آفتاب نيست كه به وجود ايشان چيزى بر جاى بماند . چون نور او بىپرده روى نمايد نه آسمان ماند و نه زمين « 4 » ، نه آفتاب و نه ماه جز آن شاه كس نماند « 5 » . حكايت : پادشاهى به درويشى گفت كه « آن « 6 » لحظه كه ترا به درگاه حق تجلّى و قرب باشد مرا ياد كن » . گفت « چون من « 7 » در آن حضرت رسم و تاب آفتاب آن جمال « 8 » بر من زند مرا از خود ياد نيايد از تو چون ياد كنم ؟ » امّا چون حق تعالى بندهاى را گزيد و مستغرق خود گردانيد هركه دامن او بگيرد و ازو حاجت طلبد بىآنك آن بزرگ نزد حق ياد كند و عرضه دهد حق آن را برآرد . حكايتى آوردهاند كه پادشاهى بود و او را بندهاى بود خاص و مقرّب عظيم . چون آن بنده قصد سراى پادشاه كردى اهل حاجت قصّهها و نامها به دو دادندى كه بر پادشاه عرض دار . او آن را در چرمدان كردى . چون در خدمت پادشاه رسيدى تاب جمال او برنتافتى ، پيش پادشاه مدهوش افتادى . پادشاه دست در كيسه و جيب « 9 » و چرمدان 39 او كردى « 10 » به طريق عشقبازى كه اين بندهء مدهوش من مستغرق جمال من چه دارد ؟ » آن نامها را بيافتى و حاجات جمله را بر ظهر « 11 » آن ثبت كردى و باز در چرمدان او نهادى . كارهاى جمله را « 12 » بىآنكه او عرض دارد برآوردى . چنين كه يكى از آنها ردّ نگشتى بلكه مطلوب ايشان مضاعف و بيش از آنكه طلبيدندى به حصول پيوستى . بندگان ديگر كه هوش داشتندى و توانستندى قصّههاى اهل حاجت را به حضرت شاه عرضه كردن و نمودن ، از صد كار و صد حاجت يكى نادرا منقضى شدى « 13 » .
--> ( 1 ) . ح : زيرا بالاى ( 2 ) . ح : گاهى بىچاره و گاهى باچاره ( 3 ) . ح : و بىدست و بىپا ( 4 ) . ح : و نه زمين ماند ( 5 ) . ح : افوزود : كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ ( 6 ) . ح : گفت مرا آن ( 7 ) . ح : باشد ياد كن گفت كه من ( 8 ) . ح : آن آفتاب جمال ( 9 ) . ح : بر سينه و جيب ( 10 ) . ح : بردى ( 11 ) . ح : به ظهر ( 12 ) . ح : كارهاى جمله ( 13 ) . ح : منقضى و گزارده شدى